دیروز، حسین را به ضرب تیغ و سنگ آزردند
و چندی پیش، عیسی (ع) گفت:
خدایا اینان را ببخش
چندی پیش، بر سر عیسی (ع) تاج خار نهادند و در کوچه های به راهش انداختند
و دیروز حسین (ع) گفت:
کجاست یاری کننده ای که مرا یاری کند!
دیروز، آری همین دیروز، خورشید پیکر حسین (ع) بر بلندای نیزه بود
و چندی پیش، عیسی (ع) گفت:
اینان نمی دانند چه می کنند.
چندی پیش، آری چندی پیش، صلیب، عیسی را بر بلندای آسمان کشید
و دیروز حسین (ع) گفت:
پس آزاده باشید.
و امروز، زیر چکمهی اندیشه هایمان، پیکر مظلومان را له می کنیم، سرهایشان را بر
نیزه های نادانی می افرازیم و کف مهربانان را، با میخ های اعمالمان بر صلیب خودخواهی می کوبیم، و خود بر مصائب مسیح (ع)و حسین (ع) می گرییم.
ای عیسی ناصری(ع)
بر خود ببال که در جهل ما نبودی
ورنه تو را نیز چو حسین (ع)
مسلمانان بر صلیب می کشیدند.

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
اي خدا مي شود بازهم به ما بالهايمان را بدهي...

روز زن مبارک

امروز تنها چيزي كه مي تونم بگم اينه كه هيچ حرفي كه ارزش شكستن سكوت رو داشته باشه ندارم واسه گفتن ...
ياد اين مطلب دكتر شريعتی در کتاب گفتگوهاي تنهايی افتادم كه ميگه :
... چشمهايت را ببند ، نگاهم مکن !
من طاقت ديدن آنها را ندارم .
چه بگويم ؟
گريستن ، تنها کار يک ناتوان است
و من ...
... سخت ناتوانم !
و امروز من نيز ...
... سخت ناتوانم !

مرد صرفاً فقط در زن ريشه دار نمي شود، بلکه مهمتر از آن: از طريق زن، ريشه هاي مرد به خدا متصل مي شوند. زن به مثابه ي يک دروازه است، مرد هم همينطور. زن و مرد به مثابه ي دروازه هايي هستند که به درگاه خداوند گشوده مي شود.
شايد بفهمي، شايد هم نفهمي، ولي ميل به عشق، قاطعانه ترين نشانه براي اثبات وجود خداوند است. گواه ديگري وجود ندارد. چون انسان عشق مي ورزد، پس خدا وجود دارد. چون انسان بدون عشق نمي تواند زندگي کند، پس خدا وجود دارد.
در ميل به عشق ورزيدن، پيامي بسيار ساده نهفته است: در تنهايي، رنج مي کشيم و مي ميريم؛ ولي در کنار هم رشد مي کنيم، تغذيه ميشويم، ارضا مي شويم و سعادتمند مي گرديم . . .
انسان زيستن مستلزم شجاعت است.
هيچ بهانه اي نمي تواند تو را از انسان زيستن باز دارد.
آري، ممکن است آدم ها آن طوري نباشند که تو دوست مي داري، ممکن است خودخواه و بي عقل باشند.
مهم نيست.
با وجودِ همه ي اين ها، آن ها را دوست بدار.
کارهاي خوبِ امروز تو، ممکن است فردا فراموش شوند.
مهم نيست.
از انجام کارهاي خوب شانه خالي نکن.
بدون چشمداشت دوست بدار و عمل کن.
عشقِ تو، بزرگترين پاداش توست.
عشق تو، رنگ و رايحه و طعم شيرين زندگي تو خواهد بود.
بنابراين، با عشق ورزيدن، پيشاپيش، به پاداش خود رسيده اي.
عشق ورزيدن، تو را آزاد و آرام مي کند.
عشق ورزيدن، خود هدفِ خود است.
عشق ورزيدن في نفسه ارزشمند است.
اگر هر کدام از ما از موهبت عشق ورزيدن بهره مند شويم، دنياي ما دنيايي بهتر و زيباتر خواهد شد.
عشق خود را به هيچ شرطي متّکي نکن.
رشد و بلوغِ تو، متّکي به توان دوست داشتن توست.
عشق بورز.
عشق تو، ديگران را نيز دوست داشتني خواهد کرد.
عشق، پُربهاتر از آن است که به بهانه ي اينکه ديگران با تو تفاوت دارند، خود را از آن محروم کني.
تفاوت آدم ها، موجبِ عدمِ شايستگي آنها نمي شود.
آري، دوست داشتن بسياري از آدم ها دشوار است،
اما فراموش نکن که دوست داشتن تو براي بسياري از آن ها دشوار تر است!

سکوت کن بانو
و به هيچ چيز مينديش...
که در قلمرو دوست داشتن
انديشه اي را مجال تاختن نيست.....
و عشق...
تفسير آن لحظه ايست
که از سکوت لبريز است....





دلي داري به وسعت هفت دريا و به بي نهايتي آسمان ها . . . .
بايد منطقي باشم !
حق داري اگر گاهي به بهانه اي حتي، براي دقيقه اي دلت براي نگاهم تنگ نمي شود!
حق داري اگر گاهي به بهانه اي حتي براي دقيقه اي دلت براي دل کوچکم تنگ نمي شود!
حق داري اگر ....

تولدت مبارک هليا جان 
دوستت دارم عزيزم
خداوندا
............. .......................... ............
مي خواهم توان آن را داشته باشم که ادامه دهم
اگر زمانه بر وفق مراد نگشت از نو آغاز مي کنم
زيبايي ها را ببينم هنگامي که ديگران ناتوان از ديدن آنند
مي خواهم اميد رويارويي نو داشته باشم
شکيبا باشم تا روياهايم همچنان ادامه يابد
و خردمند گونه به آينده چشم داشته باشم
............. .......................... ............
و دستان نيازم را باز به سوي تو دراز کرده ام
توان رويارويي با حقايق را به من مي دهي؟!
............. .......................... ............

امشب يه شب عزيزه
يه شب دوست داشتني
امشب از بابا نوئل خيلي چيزا مي خوام
اميدوارم که تو دستاي مهربونش همه اون چيزايي که مي خوام جا بشه
خيلي دلتنگم واسه اوني که . . . . .
بابا نوئل مواظبش باش
هر چي دل کوچيک و مهربونش مي خواد بهش بده
بهش بگو که من دوستش دارم
بهش بگو اگه خوب باشه منم خوبم
بهش بگو که از گرمي نفساش گرم مي شم تو اين هواي برفي
بهش بگو . . . . . .
نه! هيچي بهش نگو
فقط منتظر بمون تا بخوابه
به جاي من به اون لبخندي که تو خواب رو لباش ميشينه لبخند بزن
مواظب باش بيدارنشه
آروم ببوسش و …..
………….
اين کارا رو برام می کنی بابا نوئل؟؟؟؟؟؟؟

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم
وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم
...................................
پر پروانه شکستن هنر انسان نيست
گر شکستيم ز غفلت من و مايي نکنيم
يادمان باشد سر سجاده ي عشق
جز براي دل محبوب دعايي نکنيم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم

زندگي چيزي است غير ممکن؛ نبايستي باشد ولي هست. بودن ما، درختان، پرندگان، اينها همه معجزه است.
واقعاً معجزه است، براي اينکه کل کائنات بي جان است. ميليونها و ميليونها ستاره و ميليونها و ميليونها منظومه ي شمسي همگي فاقد حيات هستند. فقط بر روي زمين اين سياره ي ناچيز- که در مقايسه با کل کائنات ذره اي غبار بيش نيست- حيات و زندگي به وجود آمده است.
زمين خوش اقبال ترين مکان در کل هستي است؛
چرا که در آن پرنده ها مي خوانند، درختان رشد مي کنند و شکوفه مي دهند.
انسانها عشق مي ورزند، آواز مي خوانند و مي رقصند.
واقعاً که اتفاقي غير قايل باور رخ داده است.
گفتمش بي تو چه ميبايد كرد ؟
عكس رخساره ماهش را داد...
گفتمش همدم شبهايم كو؟
تاري از زلف سياهش را داد...
وقت رفتن همه را مي بوسيد!
به من از دور نگاهش را داد...
يادگاري به همه داد و به من!
انتظار سر راهش را داد...

بوسه بر عكست زنم ترسم كه قابش بشكند
قاب عكس توست اما شيشه عمر من است
....................................
بوسه بر مويت زنم ترسم كه تارش بشكند
تار موي توست اما ريشه عمر من است

دستانم هنوز كوچكند.
انگار زمين و زمان براي من ، فقط براي من ، ثابت مانده اند.
آنها مي خواهند كودك بمانم.
آنها مي خواهند وارد دنياي رنگ به رنگ بزرگان نشوم.
آنها مي خواهند هميشه معصوم بمانم.
كودكي با يك دنياي دست نخورده و معصومانه . . .
آنها مي خواهند مرا دور كنند خيلي دور خيلي دور . . .
دستانم هنوز كوچكند...
مرا از درگاه پر شكوهت به قهر مران.
بگذار بمانم
در کودکی ام . . .
در آغوش گرم تو . . .
می خواهم همان نازنين معصوم و کوچک تو بمانم
دستانت را به ياريم بفرست
دستانم تشنه محبت است و جز دستان تو هيچ دستی را به ياری نمی پذيرم

دلم از آمدنت سرشار است
فانوس به دست کوچه ديدار است
آنگونه ترا چشم به راهم که اگر
اين چشم بخوابد آن يکی بيدار است
.................................................................
اگر کسی رو دوست داشته باشی، نمی تونی تو چشماش نگاه کنی
نمی تونی دوريشو تحمل کنی، نمی تونی بهش بگی چقدر دوستش داری
نمی تونی بهش بگی چقدر بهش نياز داری، اگر بتونی بهش بگی
مطمئن باش بهت يه لبخند قشنگ و دلنشين می زنه و ميگه :
عزيزم تو ديوانه نشدی؟!