
اگر می دانستی هر لحظه که تو آسوده سر بر بالین و به خواب رفته ای
من به احترامت به تمام جیرجیرک ها می گویم ساکت!
و به عشق تو
تا صبح ستاره های شب زنده دار را به بازی می گیرم
تا برایت خواب های طلایی بسازم
هرگز
هرگز مرا از خواب هاست نمی راندی!!!!

و امروز بعد از یک سال و ۶ ماه
بهترین بهانه برای سلام دوباره
برای زندگی دوباره

دو روز دیگه تولد تنها دلیل زندگی منه
تولد عزیزترینم . . .
![]()
بهترینم !
تولدت مبارک
دیروز، حسین را به ضرب تیغ و سنگ آزردند
و چندی پیش، عیسی (ع) گفت:
خدایا اینان را ببخش
چندی پیش، بر سر عیسی (ع) تاج خار نهادند و در کوچه های به راهش انداختند
و دیروز حسین (ع) گفت:
کجاست یاری کننده ای که مرا یاری کند!
دیروز، آری همین دیروز، خورشید پیکر حسین (ع) بر بلندای نیزه بود
و چندی پیش، عیسی (ع) گفت:
اینان نمی دانند چه می کنند.
چندی پیش، آری چندی پیش، صلیب، عیسی را بر بلندای آسمان کشید
و دیروز حسین (ع) گفت:
پس آزاده باشید.
و امروز، زیر چکمهی اندیشه هایمان، پیکر مظلومان را له می کنیم، سرهایشان را بر
نیزه های نادانی می افرازیم و کف مهربانان را، با میخ های اعمالمان بر صلیب خودخواهی می کوبیم، و خود بر مصائب مسیح (ع)و حسین (ع) می گرییم.
ای عیسی ناصری(ع)
بر خود ببال که در جهل ما نبودی
ورنه تو را نیز چو حسین (ع)
مسلمانان بر صلیب می کشیدند.

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
اي خدا مي شود بازهم به ما بالهايمان را بدهي...

روز زن مبارک